» چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ساعت 17:59

صبح امروز آقای دکتر جلیل دوستخواه ایمیلی را همراه با پیغامی دردمندانه و غم‌بار برایم فرستادند که حاکی از مطالب زننده و سخیفی بود که اراذل و اوباش و چماقداران کمیته‌ی نجات پاسارگاد درباره‌ی استاد زنده‌یاد پرویز رجبی منتشر کرده بودند:

«دکتر رجبی که صاحب تالیفات و ترجمه‌های با اهمیتی چون هزاره‌های گمشده و از زبان داریوش بود، و می‌توانست در قلمرو تاریخ و فرهنگ ایران چهره‌ای ماندگار از خود به یادگار بگذارد، متأسفانه در سال‌های پایانی عمر خود، و احتمالاً به دلیل بیماری‌های سخت، رسماً با حکومت اسلامی همراه شد و به تاریخ‌زدایی و ستیز علیه فرهنگ سرزمین‌مان پرداخت. مطالب او در ارتباط با تنگه بلاغی، پاسارگاد، تخت‌جمشید و سعی در سرپوش گذاشتن بر اعمال و رفتار ویرانگرانه‌ی دولت و هم‌چنین گفته‌های او در روزنامه‌ی اعتماد، انتقاد شدید تاریخ‌شناسان و علاقه‌مندان به فرهنگ ایران را برانگیخت. او در این گفته‌ها سعی داشت که تاریخ قبل از اسلام ایران را وارونه نشان دهد و حمله‌ی اعراب به ایران را موجه و مفید جلوه دهد. دکتر رجبی هم‌چنین سال های آخر عمر خویش را در برنامه‌ی صداوسیمای حکومتی به عنوان کارشناس تاریخی فعال بود». در بخش دیگری از همین گفتار، استاد رجبی را همکار آقای پورپیرار معرفی کرده‌اند.

صفت «اراذل و اوباش» که برای این عده به کار برده‌ام، نه از باب توهین و تحقیر که اتفاقاً از روی احترام است و نخواستم صفت زشت‌تری را که لایقش هستند، به کار ببرم. چون حتی اراذل و اوباش و چاقوکش‌ها و چماقداران و قداره‌بندان نیز این اندازه جوانمردی را دارند که رو در روی کسی بایستند و چاقویش بزنند. این اندازه پست و ترسو و بی‌مقدار نیستند که صبر کنند تا پس از مرگ کسی و در حالی که هنوز کفنش خشک نشده، چاقویش بزنند. آنان اگر ذره‌ای شرف اوباش را داشتند، در زمان حیات آن بزرگوار چنین عبارت‌هایی را به کار می‌بردند و نه درست در روز تشییع جنازه‌اش. آنان اگر ذره‌ای شرف اوباش را داشتند، لااقل امضای خودشان را زیر نوشته می‌گذاشتند و نه امضای کمیته را که مسئولیت آن به عهده‌ی همه‌ی کسانی که روزی به امیدی به آن کمیته وابستگی نشان دادند، گذارده نشود و از اسم همگان سوءاستفاده نگردد. هر چند که بعید می‌دانم به جز آن دو نفر کذا (یعنی خانم شکوه میرزادگی و آقای اسماعیل نوری علاء) کس دیگری در آن کمیته خیلی بین‌المللی باقی مانده باشد. امیدوار است اگر کسی باقی‌مانده است، از آنان بخواهند که اطلاعیه‌های با امضای کمیته را بدون اطلاع دیگران منتشر نکنند تا موجب بدنامی برای اشخاص ثالث نشود.

پیش از این در نوشته دیگرم به نام «ایران رجبی را از دست داد» توضیح دادم که دکاندارانی که تاریخ را ابزار عوام‌فریبی خود می‌دانند و پژوهش‌های واقعگرایانه استاد رجبی را مطابق با منافع خود نمی‌دیدند، چگونه با روش و روندی یکسان او را آزار دادند و تهمت زدند و محاکمه و یا تهدید به محاکمه کردند. از حسن اتفاق یکی از کسانی که استاد رجبی را بارها به دادگاه کشید، همان آقای ناصر پورپیرار بود که این اوباش کمیته پاسارگاد او را همکار استاد رجبی معرفی کرده‌اند.

اینان این اندازه شهامت و شرافت را نداشتند که بگویند خشم ما از استاد رجبی به این دلیل است که در فریبگری‌هایی که بر سر سد سیوند به راه انداختیم، آلت دست ما نشد و بارها گفت و نوشت که «آرامگاه کورش غرق نمی‌شود». حال پس از پنج سال که از آبگیری سد سیوند می‌گذرد و همه‌ی عالم و آدم دیدند و فهمیدند که آرامگاه کورش غرق نشد، و نیز دیدند و فهمیدند که کمیته‌ی نجات آلت دست پیمانکاران سازنده سد برای توجیه تعویق عملیات ساخت و ساز بوده است، و نیز دیدند و فهمیدند که چه کسی راست و چه کسی دروغ می‌گفت، بسی وقاحت و بی‌شرمی می‌خواهد که استاد را با چنین صفاتی خطاب کنند که به راستی شایسته‌ی خودشان است. بسی وقاحت می‌خواهد کسانی که با انحراف کوشش‌های واقع‌گرایانه در زمینه‌ی سد سیوند و کاوش‌های تنگه‌ی بلاغی، روند اعتراض‌ها را به غرق شدن آرامگاه و گمراهی‌های دیگر کشیدند و آرمان اصلی کوشندگان را تباه کردند، حال کاسه داغ‌تر از آش شوند (بنگرید به «سد سیوند، نگاهی گذرا به کوشش‌ها و حساسیت‌های میهن‌گرایانه» و «پاسداشت یادمان‌های باستانی»).

این روش دکانداران تاریخ‌فروش است که تاب تحمل یک مورخ مستقل و واقع‌گرا را ندارند. به خصوص دکاندارانی که مطاعشان فروش تاریخ و فرهنگ یک کشور است، بدون آن‌که حتی ذره‌ای آن را بشناسند. دلیل نشناختن همین بس که در کنار همین مطلب، مطلب دیگری با عنوان «کاخ کورش در حال ویرانی است» منتشر کرده‌اند و با استناد به عکسی مدعی شده‌اند که آبگرفتگی کاخ کورش در پاسارگاد موجب تخریب ستون‌های آن شده است. این در حالی است که آن عکسی که بدان استناد شده، کاخ خزانه تخت‌جمشید است و نه کاخ کورش در پاسارگاد.

کسانی که حتی از تشخیص تفاوت تخت‌جمشید و پاسارگاد عاجز هستند، کسانی که خواننده را تا این اندازه ابله فرض می‌کنند، کسانی که آگاهی‌های تاریخی و باستان‌شناسی‌اشان کم‌تر از یک کودک دبستانی است، کسانی که در سایتشان تا این اندازه مطالب سخیف و خنده‌دار و مسخره و آکنده از اطلاعات غلط منتشر می‌کنند، کسانی که «مشاور تاریخی و باستان‌شناسی‌اشان» از تشخیص اصالت داشتن یا نداشتن آن مومیایی کذایی عاجز است و خبرش را با بوق و کرنا منتشر می‌کنند، چگونه می‌توانند تا این اندازه وقاحت داشته باشند که در باره یک استاد برجسته ایران‌شناسی قضاوت و ارزش‌گذاری کنند؟ آن هم به گونه‌ای که انگاری نظر عمومی غالب جامعه و «تاریخ‌شناسان» است. انگاری همه‌ی جامعه چشم به زبان این کاسه‌به‌دستان اعانه جمع کن نشسته‌اند و اینان سخنگوی همگان هستند.

استاد رجبی صاحب ده‌ها عنوان کتاب در زمینه‌های متنوع ایران‌شناسی و تاریخ ایران، و نیز مترجم چندین اثر برجسته‌ی ایران‌شناسی بود. کسی که آثار او معیار تاریخ‌نویسی امروز ایران است. کسی که مجموع کتاب‌های منتشرشده‌اش سر به ده‌ها هزار جلد می‌زند و کم‌تر خانه‌ای در ایران است که نسخه‌ای از آثار او در آن نباشد. نمی‌دانم آیا آن حضرات و سرکار علیه که عادت دارند به راحتی به هر کسی که آلت دستشان نشود، هر انگی که دوست دارند را بچسبانند، آیا تاکنون چهره‌ی خودشان را در آینه اتاقشان تماشا کرده‌اند که ببینند اصلاً در حد و اندازه این حرف‌ها هستند یا نه؟ بنگرید در آینه چهره‌ی خودتان را.

امروزه در عصر اینترنت و با دسترسی وسیع همگان به اطلاعات، نمی‌توان چنین ادعای مسخره‌ای را به کسی نسبت داد و به مخاطبان بباوراند که رجبی سعی می‌کرد «حمله‌ی اعراب به ایران را موجه و مفید جلوه دهد». چرا که هیچ‌کس در هیچ کتاب و مقاله‌ی رجبی چنین چیزی را ندیده و نخوانده است. جوان امروز را نمی‌توان به این سادگی و با روش‌های کهنه فریب داد و فقط این خودتان هستید که مضحکه‌ی مردم می‌شوید و خواهند دانست که با چه موجوداتی حقه‌باز و نیرنگ‌بازی طرف هستند. یا بیاورید سند این حرف رجبی را از دل کتاب‌ها و مقالات و وبلاگش، و یا خجالت بکشید از مرده‌ای که در روز تشییع جنازه‌اش چنین در باره‌اش نوشتید.

نکند دچار توهم شده‌اید که رجبی مرده و قدرت دفاع از خود ندارد و وقت تاخت‌وتاز و لگدپرانی شماست؟ امان از این مدعیان کاسبکار سکولاریسم که بسا خطرناک‌تر و دروغ‌پردازتر و سرکوبگرتر از هر مکتبیِ ایدئولوژی زده‌ای هستند. آنانی که ایران را دکان امروز و سکولاریسم را دکان ذخیره فردا کرده‌اند.

و اما این فقط استاد رجبی نبود که آلت دست شمایان نشد. هیچ مورخ و باستان‌شناس صاحب‌نام و حتی گمنامی آلت دست شما نشد. حتی من نیز وقتی که با قضیه روز قلابی جهانی کورش که اولین بار آقای کیهانی‌زاده در آبان سال 1383 در روزنامه‌ی شرق مطرح کرد و بعدها دکان شمایان شد، همراهی نکردم، ابتدا ایمیل‌های قلابی مبنی بر حمایت من از چنین روزی برای دیگران فرستادید و سپس که به چنین زشت‌کاری‌ای اعتراض کردم، همین گونه تهمت‌ها را که به راستی لیاقت خودتان بود، نثار من کردید. نمی‌دانم شمایی که به دیگران به این راحتی چنین و چنان انگ‌هایی می‌زنید، از چه روی وقتی آقای ابراهیم نبوی با اسناد متقن و مکتوبی که در دسترس همگان است، در باره همین همکاری‌های شما با برخی حاکمان مطالبی نوشت، چنین و چنان برآشفتید؟ آیا اتهام زدن آن هم بدون سند و مدرک کاری پسندیده است و اتهام زدن با سند و مدرک ناپسند؟

همه‌ی این رفتارها نشان‌دهنده‌ی شکست شماست. نشان‌دهنده‌ی این‌که دکان تاریخ‌فروشی و میهن‌فروشی کمیته‌ی نجات پاسارگاد و بنیاد میراث پاسارگاد رو به تعطیلی است و یارانی که امیدی بدان بسته بودند، به مرور با واقعیت‌ها آشنا شده‌اند و آن‌ها را ترک کرده‌اند. از کاسه‌های دوره‌گردی و جمع‌آوری اعانه نیز ظاهراً مانند گذشته استقبالی نمی‌شود.

همین را می‌گویم و ادامه نمی‌دهم تا فرصتی دیگر: شایسته بود و شرف انسانی حکم می‌کرد تا این حرف‌ها را در زمان حیات استاد می‌نوشتید تا او با آن قلم متواضعانه و محبت‌آمیز و دوستانه‌اش که مطلقاً شبیه نثر و لحن من نبود، جوابتان را می‌داد (برای نمونه: «نامه به خانم شکوه میرزادگی»، «باز هم درباره‌ی سد سیوند»، «اشاره‌ای کوتاه به سد سیوند»، «پیام کورش بزرگ هخامنشی به من!». حال که چنین نکردید و همین اندازه انسانیت نداشتید، لااقل کاش به اندازه‌ی همان اراذل و اوباش شهامت و شرف داشتید و به مرده‌ای که کفنش خشک نشده و روز تدفینش بود، چاقو نمی‌زدید. خجالت بکشید. خجالت بکشید از تاریخ و فرهنگ کشوری که هیچ درباره‌ی آن نمی‌دانید و نمی‌فهمید که چنین اعمالی تا چه اندازه در فرهنگ ایران و آموزه‌های نیاکانی اهریمنی و پلید است. دور باد فرهنگ ستم‌دیده‌ی ایران از گزند شما ناجوانمردان کمین کرده در کمیته‌ی نجات پاسارگاد و بنیاد میراث پاسارگاد.

استاد رجبی زنده می‌ماند و قدر می‌بیند، چون زندگی‌اش را «خرج» ایران کرد. و شمایان از بین می‌روید و بی‌قدر می‌شوید، چون ایران را «خرج» دکان خود کردید. این را دیر یا زود همه خواهند دانست، چنان که تاکنون نیز بسیاری دانسته‌اند.

» پیوست ۱

پس از انتشار متن بالا و پس از این‌که این متن به لطف عده‌ای از دوستان و بزرگواران و از جمله استاد دوستخواه به اطلاع دیگر دوستان رسانده شد و با اعتراض‌های مکمل دیگری نیز همراه شد، اوباش پناه گرفته زیر نام کمیته‌ى نجات پاسارگاد، باز هم با امضای کمیته (که مسئولیت آن را به عهده‌ى همه‌ى اعضا می‌اندازد) حمله‌ى دیگری را ترتیب دادند و در مطلبی با عنوان «چرا دکتر رجبی قدر خویش ندانست» همان هتاکی‌ها را برای بنده نیز به کار بستند و حتی مرا جزو «قشون سایبری حکومت» دانستند (تو را به خدا برای انگ‌زنی یک کمی سلیقه و خلاقیت به خرج بدهید و بازار را خراب نکنید!). بدیهی است چنین واکنشی به این دلیل بوده که عاجز شده‌اند از آوردن سندی از کتاب‌ها یا مقالات یا وبلاگ استاد رجبی که نشان دهد آن بزرگوار «حمله‌ى اعراب به ایران را موجه و مفید دانسته است». خوشحالم که اینان نیز هم‌چون همه‌ى اوباشان و سرکوبگران و شعبان بی‌مخ‌های تاریخ فقط چماقداری و سرکوب را بلدند و جز نیروی مشت و بازو، نیرویی در مغز و اندیشه و خرد ندارند. جالب است که روش آنان هیچ تفاوتی با روش همان «قشون» ندارد و فقط نام‌ها و ظاهرسازی‌ها و نقاب‌های متفاوتی دارند. هر دوی آنان در مواجهه با هر مخالف و دگراندیشی، از چماق شکسته و پوسیده و نخ‌نمای انگ‌زنی بهره می‌جویند و هر مخالف و معترض و منتقدی را به دشمنی می‌چسبانند که خودشان از هر کس دیگر بدو نزدیک‌ترند. چه شباهت‌هایی و چه دُم‌خروس‌هایی!

به خاطر همین ناتوانی است که آن اوباش، با لینک دادن و سوءاستفاده از نقدهای پژوهشگران، خواسته‌اند تا آن نقدها را جوازی برای کارهای شرم‌آور خود کنند و ناجوانمردی خود را پشت نام آنان مخفی کنند و در سپر آنان سنگر بگیرند. اگر یک‌بار اعضای کمیته را خرج مقاصد خود کردند، این بار خواسته‌اند تا پای پژوهشگران را به میان حلقه‌ى تنهایی خود بکشند و سعی کنند تا آنان را قربانی زشت‌کاری‌های خود کنند. خواسته‌اند تا با تمسک به آنان، عمل خود را توجیه سازند و ابروی عروس را درست کنند، غافل از آن‌که آن را بدتر کرده و چشمش را هم کور کرده‌اند.

به راستی که این «قشون چماقدارِ سنگر گرفته پشت نام ایران و کورش» قادر به درک این نیستند که حریم نقد و پژوهش از هتاکی و پرونده‌سازی به دور است. هیچ‌یک از آن پژوهشگرانی که نقدی بر آثار استاد رجبی نوشته بودند، هرگز دست و قلمشان را به چنان زشت‌کاری‌ها نیالوده‌اند و جز به طریق انصاف و بیان نظرات، به راه دیگری نرفته‌اند. چنان که این نگارنده نیز بارها و از جمله در گفتار «قتل‌عام مردم اکد، به فرمان کورش یا نبونید؟» دیدگاه استاد رجبی را نقد و رد کرده بود و این گفتار و گفتارهای منتقدانه‌ى دیگران (چه درست باشند و چه نادرست، چه به نرمی باشند و چه به تندی) به هیچ عنوان جوازی برای حمله‌ى شخصی و تخریب شخصیت و کارهای فرومایه نیست. از نقدهای پژوهشگران، هرگز نمی‌توان جواز و سپر و پنجه‌بکسی ساخت برای مطامع دکانداران و ایران‌فروشان و تخریب‌گران فرهنگ ایران که زیر نام کمیته‌ى نجات پاسارگاد و بنیاد میراث پاسارگاد، پناه گرفته‌اند و معدود اعضای باقیمانده‌ى کمیته را سپر بلای خود می‌سازند.

دور باد فرهنگ ستم‌دیده ایران از یورش گرگ‌هایی که به پوست میش خزیده‌اند و پرچم سکولاریسم و حقوق بشر به دست گرفته‌اند. آیا این است آن حقوق بشری که شما خود را مدعی و مدافع آن می‌دانید؟ اگر قرار به تداوم چنین روش‌هایی باشد، پس حقوق بشر «شما» چه تفاوتی با حقوق بشر «این‌ها» دارد؟

» پیوست ۲ (پاسخ استاد جلیل دوستخواه به نارواگویی‌های کمیته‌ى نجات پاسارگاد و شعری در گرامیداشت آن زنده‌یاد)

دکتر پرویز رجبی، تاریخ‌نگار آگاه و روشنگری بود که ارزش‌های والای فرهنگ ایرانی را نیک می‌شناخت و در شناساندن آن‌ها به هم‌میهنانش و به جهانیان، سنگ تمام گذاشت و در سخت‌ترین و رنج‌بارترین سال‌های زندگانی‌ خود نیز دست از تلاش سازنده‌اش برنداشت.

ایرانیان قدردان و حق‌شناس نیز ارج او و والایی‌ کارش را به خوبی شناختند و او را بر سکوی افتخار ماندگاران تاریخ و فرهنگ ایران، جای دادند!

همو بود کو گشت ایران‌شناس / بر او باد از ایرانیان صد سپاس!
اگر چه نبودش جهان خودْ به کام / نه از راه ماند و نه شد سُست‌گام
در این راه دشوار پوینده شد / ز نَستوهی‌اش چرخْ شرمنده شد!
به کفْ شمع دانش، به دلْ شور کار / نه آرام بودش به جان، نه قرار
«پژوهنده‌ی روزگار نُخُست / گذشتهْ سَخُن‌ها همی بازْجُست»
پژوهید و کوشید و کاوید بس / که یابَد به گنج نیا دسترس
ز دیرینِگان بازْجوید نشان / هم از تلخْ‌کامان، هم از سرْخوشان
«که گیتی به آغاز چون داشتند / که ایدون به ما خوار بگذاشتند»
پس از پویش اندر نِشیب و فَراز/ پس از کوشش و کار و رنج دراز
بیاراست گنجی نو  از باستان / که گوید به ما از نیا داستان
پژوهیم و یابیم ازیشان خبر / ز روز بزرگی، ز شام خطر
به ما گفت: ایران نه امروزی است / سزاوار ما دانشْ‌اندوزی است
بکوشیم و ایران‌شناسی کنیم / نه چون خیرگان ناسپاسی کنیم
یکایک به گنج نیا رو کنیم / نه افسون کنیم و نه جادو کنیم
کلید رهایی‌ی ما دانش است / جُزْ آن، هرچه باشد، همه کاهش است
«توانا بُوَد هرکه دانا بُوَد / ز دانش دل پیر، بُرنا بُودَ»
«به دانش، ز دانندگان راهْ جوی / به گیتی بپوی و به هرکس بگوی»
«ز هر دانشی چون سَخُن بشنوی / ز آموختن یک زمان نَغْنَوی»
«چو دیدار یابی به شاخ سَخُن / بدانی که دانش نیاید به بُن»
نگهداری‌ی میهنْ آیین ماست / پرستیدن آن، نه ما را سزاست
نه ما برتریم از کسان دگر / نه دیگرْ کسان، هم ز ما خوارتر

آن‌چه در پی می‌یابد (منظور مطلب ناروای کمیته‌ى نجات پاسارگاد در باره استاد رجبی)، خُرده فرمایشی دیرهنگام است و در زمانی نشر می‌یابد که دکتر رجبی دیگر نمی‌تواند نارواگویی‌ها را پاسخ گوید و نقش مار را از واژه‌ی «مار»، بازشناساند!

ناصر پورپیرار که در این نوشته، همکار دکتر رجبی قلمداد شده، همان کسی است که شکایتی رسمی و به ناحق از رجبی به دادگاه داد!

در برابر این شتابزدگی در حذف صورت مسأله‌ای به نام دکتر پرویز رجبی و مرده‌ریگ والا و ماندگارش، چه می‌توان گفت جز سخن یادمانی‌ نیما یوشیج:

« آن که غربال به دست دارد، از عقب کاروان می‌آید! »

جلیل دوستخواه
26 بهمن ماه 1390

» منبع: «پژوهش‌هاى ايرانى | رضا مرادى‌غياث‌آبادى»


برچسب‌ها: خبر، مقاله، پرویز رجبی، رضا مرادى‌غياث‌آبادى، جلیل دوستخواه 

| نویسنده: مهدیار بهشتیان | دسته: مقاله | لینک ثابت | |  به اشتراک بگذار  |

» دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ساعت 20:15

الآن دیــریــســت کــه بــا آغــوش بــاز
آن پــایـیـن رو بـه آسـمـان ایـسـتـاده‌ام

قطعه‌ای از «رباعی»، سروده‌ای از دکتر پرویز رجبی

آقای امید ایرانمهر- روزنامه‌نگار و از کوشندگان وب‌سایت تاریخ ایرانی- از نگارنده خواستند تا مطلبی به مناسبت درگذشت استاد زنده‌یاد پرویز رجبی بنویسم. با اینکه گمان نمی‌رود اکنون حال و هوای مناسبی برای این کار باشد و بتوان خود را از قید احساسات رها ساخت، اما دیرکرد نیز شایسته نیست و باید کوشید تا با رجوع به آنچه پیش از این در نوشته‌ها و سخنرانی‌ها درباره‌ی ایشان گفته بودم، یاد آن استاد بزرگوار را گرامی بدارم تا فرصتی مناسبت‌تر فراهم آید.

در این‌جا عامداً نمی‌خواهم به پیروی از کلیشه‌های معمول، اشاره‌ای به کلیات زندگی و دستاوردها و آثار ایشان بکنم. کسی که آن‌قدر با استاد رجبی و آثار او بیگانه باشد، که نیاز به شرح اجمالی برای آشنایی با او را داشته باشد، مخاطب نوشته‌ی من نیست و با نخواندن آن چیزی را از دست نخواهد داد.

پیش از این، خبر درگذشت استاد بزرگوار را با این جمله کوتاه و تلخ به اطلاع دوستان رساندم که «استاد رجبی امید ما بود» و نتوانستم چیزی بر آن اضافه کنم. آن جمله، یک تعارف یا تملق معمول نبود. بلکه عین واقعیتی بود که بلافاصله در آن لحظه به ذهنم خطور کرد. احساس کردم در کوره‌‌راه‌های تاریک و مهیب تاریخ تنها ماندم و چراغی که پرتوافشان راه‌های تیره و سنگِ نشان گذرهای محوشده بود، به خاموشی گرایید. او هم امید ما بود و هم چراغ راه. به امید نهیب‌های او بود که بی‌باکانه می‌نوشتم و پیش می‌رفتم. دلم خوش بود که کوتاهی‌ها و کجروی‌ها و گمگشتگی‌ها را با نقد و اعتراض‌های صریح و تند و آموزنده‌اش گوشزد می‌کند. دلم تنگ است برای نهیب‌ها و هشدارهای او.

جای خالی استاد رجبی را هر کسی نمی‌تواند پر کند. او از معدود مورخانی در طول تاریخ ایران بود که تاریخ را به خواست این و آن و برای پسند دیگران (و حتی برای پسند خودش) ننوشت. او سنت کهن تاریخ‌نویسی برای حاکمان، برای قدرتمندان، برای سیاسیون، و برای همه‌ی صاحبان قدرت و ثروت و نیرنگ را به کناری نهاد. او از تاریخ برای خود دکانی نساخت و کیسه‌ای ندوخت. او به دامان گروه‌ها و احزاب و گرایش‌ها و هر شخص دیگری که تاریخ و دستکاری‌های تاریخی را برای منافع خود نیاز دارند، در نغلطید. او هرگز آلت دست آنان نشد.

آشکار است که در جوامع مطلق‌گرایانه و پهلوان‌پنبه‌ساز که هر پدیده‌ای را یا سیاه کامل و یا سفید کامل می‌بینند، چنین روشی در تاریخ‌نگاری تا چه اندازه دشوار است و تا چه اندازه با واکنش‌های مخاطبان سطحی‌نگر روبرو می‌شود. اشخاصی که بنا به سنت دیرین، عادت به این دارند که بخشی از وقایع و شخصیت‌های تاریخی را برای خود تبدیل به قهرمان و بخشی دیگر را تبدیل به دیو کنند، اکنون شمشیرهای سرکوب را تیز می‌کنند. در جامعه‌ای که سوءاستفاده از تاریخ برای مقاصد و کسب‌وکارهای ایدئولوژیکی، حزبی و جناحی، رویه‌ای دیرین بوده و هر مورخی را به عنوان ابزاری در دست خود و در اختیار خود نگریسته‌اند، یک مورخ مستقل را نمی‌توانند تحمل کنند. استقلال استاد رجبی و دوری او از صاحبان پست و مقام به اندازه‌ای بود که در ابتدای یکی از کتاب‌های خود نوشته است: «بلندپایگانی که به مقام خود عشق می‌ورزند، از خواندن این کتاب پرهیز کنند».

روش آقای دکتر رجبی در تاریخ‌نگاری منصفانه و بدون حب و بغض و بدون در نظر داشتن منافع این و آن- چنان که انتظار می‌رفت- موجب خشم گروه‌ها و اشخاصی شد که هر چند در ظاهر با یکدیگر متفاوت و حتی متضاد بودند، اما در عمل وجه اشتراک‌های زیادی با یکدیگر داشتند. او را چه در آن زمان و چه در این زمان از دانشگاه اخراج کردند. عده‌ای در درون حاکمیت او را به‌گونه‌ای نسنجیده و عجولانه «برانداز نظام» قلمداد کردند. ترک‌انگاران او را «آریا‌پرست» و «شوونیست فارس» نامیدند که به هویت و اصالت ترک بودن خود پشت کرده است. آریاانگاران و کورش‌پرستان او را «دشمن ایران و نژاد پاک آریایی» خطاب کردند که آلت دست پان‌ترکان شده و به هویت و اصالت آریایی خود پشت کرده است. آنان که کوشش می‌کنند تا کل هویت تاریخی ایران را از آن بگیرند و هر دستاوردی در ایران باستان را منکر شوند، به بهانه‌ای او را به پای میز محاکمه کشیدند و رنج و آزارش دادند. از سوی دیگر و درست از لبه مقابل این قیچی، برخی از زرتشتیان (که عادت به جعل اسناد و بیان دروغ‌های تاریخی به نفع خود دارند) زشت‌ترین حملات را ترتیب دادند و در نهایت ایشان را تهدید به شکایت و کشیدن به پای میز محاکمه کردند.

همه‌ی این حملات به این دلیل بود که استاد رجبی فقط می‌خواست راست بگوید و راست بنویسد. می‌خواست مقید به منابع و اسناد تاریخی باشد. این بهایی بود که می‌بایست هم‌چون هر مورخ منصف و واقع‌گرای دیگری در مواجه با پیروان کژی و ناراستی پرداخت کند. جامعه‌ای که تاریخ را به چشم ابزاری برای مقاصد دیگر- و نه برای آموختن و تجربه‌اندوزی- می‌نگرد، مورخان را به راحتی تبدیل به قربانیان تاریخ می‌کند.

با همه‌ی این‌ها، استاد رجبی همواره خوشنود بود که جامعه‌ی امروز ایران، جامعه‌ای است که رو به فرهیختگی دارد و نمی‌توان همچون گذشته عموم مردم را با دروغ‌ها و جعل‌های تاریخی مصلحتی فریب داد. خشم مخالفان استاد رجبی نیز دقیقاً به همین خاطر بود که از سویی توان علمی پاسخگویی به او را نداشتند و از سوی دیگر قدرت و نفوذ او را در میان مردم بسیار بیش از خود می‌دانستند. در نتیجه به روش کهنه و نخ‌نمای «تخریب شخصیت» روی آورده بودند و به این نکته توجه نداشتند که این روش‌ها برای جامعه امروز ایران، روش‌هایی بسیار آشنا و آشکار است و نتیجه عکس به بار می‌آورد.

رجبی از نژادپرستی، قوم‌گرایی و هرگونه برتری‌طلبی بیزار بود. او انسان و جوامع انسانی را به طور عموم و در طول تاریخ قربانی جهانگشایان و مهاجمان می‌دانست. خواه آن جهانگشا اسکندر و چنگیز و تیمور باشد، و خواه کورش و محمود و نادر. او از نفس سلطه‌گری به هر اسمی و به هر شکلی بیزار بود. او دلخواه‌های خود را با تاریخ آمیخته نکرد و اگر هم در مواردی خاص نتوانسته باشد همه گزارش‌های تاریخی را به صراحت بگوید و بنویسد، اما چیزی بر آن‌ها اضافه نکرد. او در هیچ کجا از ابراز شک و تردید به صحت منابع تاریخی و دخل و تصرف‌های حاکمان خودداری نکرد و هر آنچه به نظرش باید گفته می‌شد را بی‌محابا می‌گفت. او چیزی را داشت که دانشگاه‌های ما معمولاً قادر به تعلیم آن نیستند: «بینش تاریخی». بینش تاریخی آن نیرو و توان ذهنی برای تشخیص راست و دروغ‌ها و تناقضات و جعلیات متون تاریخی است.

چنان که می‌دانیم استاد رجبی بجز اینکه مورخی توانا و صاحب‌سبک بود، منتقد اجتماعی و مترجم و شاعر نیز بود. او در میان همه کتاب‌ها و آثارش، بیش از همه به کتاب «سیمرغ» علاقه و دلبستگی داشت. این کتاب کوچک به اندازه‌ای برای ایشان عزیز بود که آنرا بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین نوشته‌های خود می‌دانست. او در سیمرغ از چشم‌اندازهای سراسر برف و یخ می‌گوید، و از سپیدی فرشته‌های برفی و جاده‌ها و بیدها و پرندگان یخی.

استاد وبلاگی نیز داشت که مرتباً مطالب و نکته‌های تاریخی را در آن می‌نوشت. اما در حدود دو سال گذشته و پس از اندوهی که از هجمه‌های گوناگون و بخصوص تهدیدهای ناروای آریاپرستان و زرتشتی‌زدگان تا اندازه‌ای به ایشان دست داد، بیش‌تر به نوشتن شعر و ایجاز روی آورد. از همان زمان نیز بود که آن بیماری مهلک اندک‌اندک در جان ایشان بیش‌تر ریشه دواند. آن اشعار تا مدتی ادامه پیدا کرد تا این‌که از حدود یکسال پیش، چیز دیگری در وبلاگ ننوشت و فقط گاهی مطالب و نکته‌ها و شعرهای خود را از طریق ایمیل برای دوستان می‌فرستاد.

نوشتن درباره‌ی مردی که در طول 45 سال ده‌ها کتاب و صدها مقاله در باره ایران نوشته است، کاری نیست که از عهده‌ی هم‌چو منی ساخته باشد. تا اندازه‌ای جای خوشنودی است که آقای محسن رمضانزاده- کارگردان فیلم مستند «سیر اختران در فرهنگ ایران»- پیشنهاد این نگارنده را پذیرفت و گفتگوی مفصلی با استاد رجبی را ضبط کرد. این گفتگو یادگاری مهم و بی‌همتا از تصویر و صدا و نظرات استاد رجبی در واپسین دم‌های زندگی است.

افسوس که تألیف مجموعه‌ی چند جلدی «سده‌های گمشده» که در اواخر راه بود، ناتمام ماند. افسوس آن یک دست استاد که هرگز نمی‌توانست ننویسد، دیگر نمی‌نویسد. افسوس که دیگر بر «دیوار سفید روبرویی» چیزی نوشته نمی‌شود. افسوس که چراغ راه ما به خاک غلطید، در خاک آرمید، در آغوش زمین میهنی که تا آن اندازه دوستش می‌داشت، آرام گرفت. افسوس که جان استاد، آن جانی که مدت‌ها بود «رو به آسمان ایستاده بود»، چونان «سیمرغی» از «دنیای یخ‌زده» به آسمان درخشان پر کشید.

» منبع: «پژوهش‌هاى ايرانى | رضا مرادى‌غياث‌آبادى»

» مرتبط: درگذشت ایران‌شناسی که ایران را جور دیگری می‌شناخت | تاریخ ایرانی


برچسب‌ها: مقاله، رضا مرادى‌غياث‌آبادى، پرویز رجبی 

| نویسنده: مهدیار بهشتیان | دسته: مقاله | لینک ثابت | |  به اشتراک بگذار  |

» یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ساعت 19:22

به قول استاد رضا مرادی‌غیاث‌آبادی: «استاد رجبی امید ما بود»... روحش شاد و یادش گرامی باد


برچسب‌ها: خبر، پرویز رجبی 

| نویسنده: مهدیار بهشتیان | دسته: خبر | لینک ثابت | |  به اشتراک بگذار  |




» جايزه!
» چقدر فاشیست هستیم؟ / رضا مرادی‌غیاث‌آبادی
» نوروز 1391 خجسته باد
» پیشاپیش جشن ملی «چهارشنبه‌سوری» خجسته باد
» زنده باد اصغر فرهادی، زنده باد جدایی نادر از سیمین؛ زنده باد سینمای ایران
» اسفندگان یا اسپندارمذگان، جانشین ولنتاین برای ایرانیان
» بزرگ‌ترين سفره‌ی هفت‌سين در مجموعه‌ی جهانی بيستون پهن می‌شود
» ايالت «هيرکانيه» هخامنشيان در البرز شمالی، ميراث متروک
» حمله‌ی اوباش کمیته‌ی نجات پاسارگاد به زنده‌یاد رجبی + پيوست‌هاى تازه
» ایران رجبی را از دست داد

» فهرست مطالب