صبح امروز آقای دکتر جلیل دوستخواه ایمیلی را همراه با پیغامی دردمندانه و غمبار برایم فرستادند که حاکی از مطالب زننده و سخیفی بود که اراذل و اوباش و چماقداران کمیتهی نجات پاسارگاد دربارهی استاد زندهیاد پرویز رجبی منتشر کرده بودند:
«دکتر رجبی که صاحب تالیفات و ترجمههای با اهمیتی چون هزارههای گمشده و از زبان داریوش بود، و میتوانست در قلمرو تاریخ و فرهنگ ایران چهرهای ماندگار از خود به یادگار بگذارد، متأسفانه در سالهای پایانی عمر خود، و احتمالاً به دلیل بیماریهای سخت، رسماً با حکومت اسلامی همراه شد و به تاریخزدایی و ستیز علیه فرهنگ سرزمینمان پرداخت. مطالب او در ارتباط با تنگه بلاغی، پاسارگاد، تختجمشید و سعی در سرپوش گذاشتن بر اعمال و رفتار ویرانگرانهی دولت و همچنین گفتههای او در روزنامهی اعتماد، انتقاد شدید تاریخشناسان و علاقهمندان به فرهنگ ایران را برانگیخت. او در این گفتهها سعی داشت که تاریخ قبل از اسلام ایران را وارونه نشان دهد و حملهی اعراب به ایران را موجه و مفید جلوه دهد. دکتر رجبی همچنین سال های آخر عمر خویش را در برنامهی صداوسیمای حکومتی به عنوان کارشناس تاریخی فعال بود». در بخش دیگری از همین گفتار، استاد رجبی را همکار آقای پورپیرار معرفی کردهاند.
صفت «اراذل و اوباش» که برای این عده به کار بردهام، نه از باب توهین و تحقیر که اتفاقاً از روی احترام است و نخواستم صفت زشتتری را که لایقش هستند، به کار ببرم. چون حتی اراذل و اوباش و چاقوکشها و چماقداران و قدارهبندان نیز این اندازه جوانمردی را دارند که رو در روی کسی بایستند و چاقویش بزنند. این اندازه پست و ترسو و بیمقدار نیستند که صبر کنند تا پس از مرگ کسی و در حالی که هنوز کفنش خشک نشده، چاقویش بزنند. آنان اگر ذرهای شرف اوباش را داشتند، در زمان حیات آن بزرگوار چنین عبارتهایی را به کار میبردند و نه درست در روز تشییع جنازهاش. آنان اگر ذرهای شرف اوباش را داشتند، لااقل امضای خودشان را زیر نوشته میگذاشتند و نه امضای کمیته را که مسئولیت آن به عهدهی همهی کسانی که روزی به امیدی به آن کمیته وابستگی نشان دادند، گذارده نشود و از اسم همگان سوءاستفاده نگردد. هر چند که بعید میدانم به جز آن دو نفر کذا (یعنی خانم شکوه میرزادگی و آقای اسماعیل نوری علاء) کس دیگری در آن کمیته خیلی بینالمللی باقی مانده باشد. امیدوار است اگر کسی باقیمانده است، از آنان بخواهند که اطلاعیههای با امضای کمیته را بدون اطلاع دیگران منتشر نکنند تا موجب بدنامی برای اشخاص ثالث نشود.
پیش از این در نوشته دیگرم به نام «ایران رجبی را از دست داد» توضیح دادم که دکاندارانی که تاریخ را ابزار عوامفریبی خود میدانند و پژوهشهای واقعگرایانه استاد رجبی را مطابق با منافع خود نمیدیدند، چگونه با روش و روندی یکسان او را آزار دادند و تهمت زدند و محاکمه و یا تهدید به محاکمه کردند. از حسن اتفاق یکی از کسانی که استاد رجبی را بارها به دادگاه کشید، همان آقای ناصر پورپیرار بود که این اوباش کمیته پاسارگاد او را همکار استاد رجبی معرفی کردهاند.
اینان این اندازه شهامت و شرافت را نداشتند که بگویند خشم ما از استاد رجبی به این دلیل است که در فریبگریهایی که بر سر سد سیوند به راه انداختیم، آلت دست ما نشد و بارها گفت و نوشت که «آرامگاه کورش غرق نمیشود». حال پس از پنج سال که از آبگیری سد سیوند میگذرد و همهی عالم و آدم دیدند و فهمیدند که آرامگاه کورش غرق نشد، و نیز دیدند و فهمیدند که کمیتهی نجات آلت دست پیمانکاران سازنده سد برای توجیه تعویق عملیات ساخت و ساز بوده است، و نیز دیدند و فهمیدند که چه کسی راست و چه کسی دروغ میگفت، بسی وقاحت و بیشرمی میخواهد که استاد را با چنین صفاتی خطاب کنند که به راستی شایستهی خودشان است. بسی وقاحت میخواهد کسانی که با انحراف کوششهای واقعگرایانه در زمینهی سد سیوند و کاوشهای تنگهی بلاغی، روند اعتراضها را به غرق شدن آرامگاه و گمراهیهای دیگر کشیدند و آرمان اصلی کوشندگان را تباه کردند، حال کاسه داغتر از آش شوند (بنگرید به «سد سیوند، نگاهی گذرا به کوششها و حساسیتهای میهنگرایانه» و «پاسداشت یادمانهای باستانی»).
این روش دکانداران تاریخفروش است که تاب تحمل یک مورخ مستقل و واقعگرا را ندارند. به خصوص دکاندارانی که مطاعشان فروش تاریخ و فرهنگ یک کشور است، بدون آنکه حتی ذرهای آن را بشناسند. دلیل نشناختن همین بس که در کنار همین مطلب، مطلب دیگری با عنوان «کاخ کورش در حال ویرانی است» منتشر کردهاند و با استناد به عکسی مدعی شدهاند که آبگرفتگی کاخ کورش در پاسارگاد موجب تخریب ستونهای آن شده است. این در حالی است که آن عکسی که بدان استناد شده، کاخ خزانه تختجمشید است و نه کاخ کورش در پاسارگاد.
کسانی که حتی از تشخیص تفاوت تختجمشید و پاسارگاد عاجز هستند، کسانی که خواننده را تا این اندازه ابله فرض میکنند، کسانی که آگاهیهای تاریخی و باستانشناسیاشان کمتر از یک کودک دبستانی است، کسانی که در سایتشان تا این اندازه مطالب سخیف و خندهدار و مسخره و آکنده از اطلاعات غلط منتشر میکنند، کسانی که «مشاور تاریخی و باستانشناسیاشان» از تشخیص اصالت داشتن یا نداشتن آن مومیایی کذایی عاجز است و خبرش را با بوق و کرنا منتشر میکنند، چگونه میتوانند تا این اندازه وقاحت داشته باشند که در باره یک استاد برجسته ایرانشناسی قضاوت و ارزشگذاری کنند؟ آن هم به گونهای که انگاری نظر عمومی غالب جامعه و «تاریخشناسان» است. انگاری همهی جامعه چشم به زبان این کاسهبهدستان اعانه جمع کن نشستهاند و اینان سخنگوی همگان هستند.
استاد رجبی صاحب دهها عنوان کتاب در زمینههای متنوع ایرانشناسی و تاریخ ایران، و نیز مترجم چندین اثر برجستهی ایرانشناسی بود. کسی که آثار او معیار تاریخنویسی امروز ایران است. کسی که مجموع کتابهای منتشرشدهاش سر به دهها هزار جلد میزند و کمتر خانهای در ایران است که نسخهای از آثار او در آن نباشد. نمیدانم آیا آن حضرات و سرکار علیه که عادت دارند به راحتی به هر کسی که آلت دستشان نشود، هر انگی که دوست دارند را بچسبانند، آیا تاکنون چهرهی خودشان را در آینه اتاقشان تماشا کردهاند که ببینند اصلاً در حد و اندازه این حرفها هستند یا نه؟ بنگرید در آینه چهرهی خودتان را.
امروزه در عصر اینترنت و با دسترسی وسیع همگان به اطلاعات، نمیتوان چنین ادعای مسخرهای را به کسی نسبت داد و به مخاطبان بباوراند که رجبی سعی میکرد «حملهی اعراب به ایران را موجه و مفید جلوه دهد». چرا که هیچکس در هیچ کتاب و مقالهی رجبی چنین چیزی را ندیده و نخوانده است. جوان امروز را نمیتوان به این سادگی و با روشهای کهنه فریب داد و فقط این خودتان هستید که مضحکهی مردم میشوید و خواهند دانست که با چه موجوداتی حقهباز و نیرنگبازی طرف هستند. یا بیاورید سند این حرف رجبی را از دل کتابها و مقالات و وبلاگش، و یا خجالت بکشید از مردهای که در روز تشییع جنازهاش چنین در بارهاش نوشتید.
نکند دچار توهم شدهاید که رجبی مرده و قدرت دفاع از خود ندارد و وقت تاختوتاز و لگدپرانی شماست؟ امان از این مدعیان کاسبکار سکولاریسم که بسا خطرناکتر و دروغپردازتر و سرکوبگرتر از هر مکتبیِ ایدئولوژی زدهای هستند. آنانی که ایران را دکان امروز و سکولاریسم را دکان ذخیره فردا کردهاند.
و اما این فقط استاد رجبی نبود که آلت دست شمایان نشد. هیچ مورخ و باستانشناس صاحبنام و حتی گمنامی آلت دست شما نشد. حتی من نیز وقتی که با قضیه روز قلابی جهانی کورش که اولین بار آقای کیهانیزاده در آبان سال 1383 در روزنامهی شرق مطرح کرد و بعدها دکان شمایان شد، همراهی نکردم، ابتدا ایمیلهای قلابی مبنی بر حمایت من از چنین روزی برای دیگران فرستادید و سپس که به چنین زشتکاریای اعتراض کردم، همین گونه تهمتها را که به راستی لیاقت خودتان بود، نثار من کردید. نمیدانم شمایی که به دیگران به این راحتی چنین و چنان انگهایی میزنید، از چه روی وقتی آقای ابراهیم نبوی با اسناد متقن و مکتوبی که در دسترس همگان است، در باره همین همکاریهای شما با برخی حاکمان مطالبی نوشت، چنین و چنان برآشفتید؟ آیا اتهام زدن آن هم بدون سند و مدرک کاری پسندیده است و اتهام زدن با سند و مدرک ناپسند؟
همهی این رفتارها نشاندهندهی شکست شماست. نشاندهندهی اینکه دکان تاریخفروشی و میهنفروشی کمیتهی نجات پاسارگاد و بنیاد میراث پاسارگاد رو به تعطیلی است و یارانی که امیدی بدان بسته بودند، به مرور با واقعیتها آشنا شدهاند و آنها را ترک کردهاند. از کاسههای دورهگردی و جمعآوری اعانه نیز ظاهراً مانند گذشته استقبالی نمیشود.
همین را میگویم و ادامه نمیدهم تا فرصتی دیگر: شایسته بود و شرف انسانی حکم میکرد تا این حرفها را در زمان حیات استاد مینوشتید تا او با آن قلم متواضعانه و محبتآمیز و دوستانهاش که مطلقاً شبیه نثر و لحن من نبود، جوابتان را میداد (برای نمونه: «نامه به خانم شکوه میرزادگی»، «باز هم دربارهی سد سیوند»، «اشارهای کوتاه به سد سیوند»، «پیام کورش بزرگ هخامنشی به من!». حال که چنین نکردید و همین اندازه انسانیت نداشتید، لااقل کاش به اندازهی همان اراذل و اوباش شهامت و شرف داشتید و به مردهای که کفنش خشک نشده و روز تدفینش بود، چاقو نمیزدید. خجالت بکشید. خجالت بکشید از تاریخ و فرهنگ کشوری که هیچ دربارهی آن نمیدانید و نمیفهمید که چنین اعمالی تا چه اندازه در فرهنگ ایران و آموزههای نیاکانی اهریمنی و پلید است. دور باد فرهنگ ستمدیدهی ایران از گزند شما ناجوانمردان کمین کرده در کمیتهی نجات پاسارگاد و بنیاد میراث پاسارگاد.
استاد رجبی زنده میماند و قدر میبیند، چون زندگیاش را «خرج» ایران کرد. و شمایان از بین میروید و بیقدر میشوید، چون ایران را «خرج» دکان خود کردید. این را دیر یا زود همه خواهند دانست، چنان که تاکنون نیز بسیاری دانستهاند.

» پیوست ۱
پس از انتشار متن بالا و پس از اینکه این متن به لطف عدهای از دوستان و بزرگواران و از جمله استاد دوستخواه به اطلاع دیگر دوستان رسانده شد و با اعتراضهای مکمل دیگری نیز همراه شد، اوباش پناه گرفته زیر نام کمیتهى نجات پاسارگاد، باز هم با امضای کمیته (که مسئولیت آن را به عهدهى همهى اعضا میاندازد) حملهى دیگری را ترتیب دادند و در مطلبی با عنوان «چرا دکتر رجبی قدر خویش ندانست» همان هتاکیها را برای بنده نیز به کار بستند و حتی مرا جزو «قشون سایبری حکومت» دانستند (تو را به خدا برای انگزنی یک کمی سلیقه و خلاقیت به خرج بدهید و بازار را خراب نکنید!). بدیهی است چنین واکنشی به این دلیل بوده که عاجز شدهاند از آوردن سندی از کتابها یا مقالات یا وبلاگ استاد رجبی که نشان دهد آن بزرگوار «حملهى اعراب به ایران را موجه و مفید دانسته است». خوشحالم که اینان نیز همچون همهى اوباشان و سرکوبگران و شعبان بیمخهای تاریخ فقط چماقداری و سرکوب را بلدند و جز نیروی مشت و بازو، نیرویی در مغز و اندیشه و خرد ندارند. جالب است که روش آنان هیچ تفاوتی با روش همان «قشون» ندارد و فقط نامها و ظاهرسازیها و نقابهای متفاوتی دارند. هر دوی آنان در مواجهه با هر مخالف و دگراندیشی، از چماق شکسته و پوسیده و نخنمای انگزنی بهره میجویند و هر مخالف و معترض و منتقدی را به دشمنی میچسبانند که خودشان از هر کس دیگر بدو نزدیکترند. چه شباهتهایی و چه دُمخروسهایی!
به خاطر همین ناتوانی است که آن اوباش، با لینک دادن و سوءاستفاده از نقدهای پژوهشگران، خواستهاند تا آن نقدها را جوازی برای کارهای شرمآور خود کنند و ناجوانمردی خود را پشت نام آنان مخفی کنند و در سپر آنان سنگر بگیرند. اگر یکبار اعضای کمیته را خرج مقاصد خود کردند، این بار خواستهاند تا پای پژوهشگران را به میان حلقهى تنهایی خود بکشند و سعی کنند تا آنان را قربانی زشتکاریهای خود کنند. خواستهاند تا با تمسک به آنان، عمل خود را توجیه سازند و ابروی عروس را درست کنند، غافل از آنکه آن را بدتر کرده و چشمش را هم کور کردهاند.
به راستی که این «قشون چماقدارِ سنگر گرفته پشت نام ایران و کورش» قادر به درک این نیستند که حریم نقد و پژوهش از هتاکی و پروندهسازی به دور است. هیچیک از آن پژوهشگرانی که نقدی بر آثار استاد رجبی نوشته بودند، هرگز دست و قلمشان را به چنان زشتکاریها نیالودهاند و جز به طریق انصاف و بیان نظرات، به راه دیگری نرفتهاند. چنان که این نگارنده نیز بارها و از جمله در گفتار «قتلعام مردم اکد، به فرمان کورش یا نبونید؟» دیدگاه استاد رجبی را نقد و رد کرده بود و این گفتار و گفتارهای منتقدانهى دیگران (چه درست باشند و چه نادرست، چه به نرمی باشند و چه به تندی) به هیچ عنوان جوازی برای حملهى شخصی و تخریب شخصیت و کارهای فرومایه نیست. از نقدهای پژوهشگران، هرگز نمیتوان جواز و سپر و پنجهبکسی ساخت برای مطامع دکانداران و ایرانفروشان و تخریبگران فرهنگ ایران که زیر نام کمیتهى نجات پاسارگاد و بنیاد میراث پاسارگاد، پناه گرفتهاند و معدود اعضای باقیماندهى کمیته را سپر بلای خود میسازند.
دور باد فرهنگ ستمدیده ایران از یورش گرگهایی که به پوست میش خزیدهاند و پرچم سکولاریسم و حقوق بشر به دست گرفتهاند. آیا این است آن حقوق بشری که شما خود را مدعی و مدافع آن میدانید؟ اگر قرار به تداوم چنین روشهایی باشد، پس حقوق بشر «شما» چه تفاوتی با حقوق بشر «اینها» دارد؟
» پیوست ۲ (پاسخ استاد جلیل دوستخواه به نارواگوییهای کمیتهى نجات پاسارگاد و شعری در گرامیداشت آن زندهیاد)
دکتر پرویز رجبی، تاریخنگار آگاه و روشنگری بود که ارزشهای والای فرهنگ ایرانی را نیک میشناخت و در شناساندن آنها به هممیهنانش و به جهانیان، سنگ تمام گذاشت و در سختترین و رنجبارترین سالهای زندگانی خود نیز دست از تلاش سازندهاش برنداشت.
ایرانیان قدردان و حقشناس نیز ارج او و والایی کارش را به خوبی شناختند و او را بر سکوی افتخار ماندگاران تاریخ و فرهنگ ایران، جای دادند!
همو بود کو گشت ایرانشناس / بر او باد از ایرانیان صد سپاس!
اگر چه نبودش جهان خودْ به کام / نه از راه ماند و نه شد سُستگام
در این راه دشوار پوینده شد / ز نَستوهیاش چرخْ شرمنده شد!
به کفْ شمع دانش، به دلْ شور کار / نه آرام بودش به جان، نه قرار
«پژوهندهی روزگار نُخُست / گذشتهْ سَخُنها همی بازْجُست»
پژوهید و کوشید و کاوید بس / که یابَد به گنج نیا دسترس
ز دیرینِگان بازْجوید نشان / هم از تلخْکامان، هم از سرْخوشان
«که گیتی به آغاز چون داشتند / که ایدون به ما خوار بگذاشتند»
پس از پویش اندر نِشیب و فَراز/ پس از کوشش و کار و رنج دراز
بیاراست گنجی نو از باستان / که گوید به ما از نیا داستان
پژوهیم و یابیم ازیشان خبر / ز روز بزرگی، ز شام خطر
به ما گفت: ایران نه امروزی است / سزاوار ما دانشْاندوزی است
بکوشیم و ایرانشناسی کنیم / نه چون خیرگان ناسپاسی کنیم
یکایک به گنج نیا رو کنیم / نه افسون کنیم و نه جادو کنیم
کلید رهاییی ما دانش است / جُزْ آن، هرچه باشد، همه کاهش است
«توانا بُوَد هرکه دانا بُوَد / ز دانش دل پیر، بُرنا بُودَ»
«به دانش، ز دانندگان راهْ جوی / به گیتی بپوی و به هرکس بگوی»
«ز هر دانشی چون سَخُن بشنوی / ز آموختن یک زمان نَغْنَوی»
«چو دیدار یابی به شاخ سَخُن / بدانی که دانش نیاید به بُن»
نگهداریی میهنْ آیین ماست / پرستیدن آن، نه ما را سزاست
نه ما برتریم از کسان دگر / نه دیگرْ کسان، هم ز ما خوارتر
آنچه در پی مییابد (منظور مطلب ناروای کمیتهى نجات پاسارگاد در باره استاد رجبی)، خُرده فرمایشی دیرهنگام است و در زمانی نشر مییابد که دکتر رجبی دیگر نمیتواند نارواگوییها را پاسخ گوید و نقش مار را از واژهی «مار»، بازشناساند!
ناصر پورپیرار که در این نوشته، همکار دکتر رجبی قلمداد شده، همان کسی است که شکایتی رسمی و به ناحق از رجبی به دادگاه داد!
در برابر این شتابزدگی در حذف صورت مسألهای به نام دکتر پرویز رجبی و مردهریگ والا و ماندگارش، چه میتوان گفت جز سخن یادمانی نیما یوشیج:
« آن که غربال به دست دارد، از عقب کاروان میآید! »
جلیل دوستخواه
26 بهمن ماه 1390

» منبع: «پژوهشهاى ايرانى | رضا مرادىغياثآبادى»
برچسبها: خبر، مقاله، پرویز رجبی، رضا مرادىغياثآبادى، جلیل دوستخواه






















