این گزارش تاکنون طولانیترین گزارش به رشتهی تحریر درآمدهی این وبلاگ (از لحاظ زمانی) است؛ از 23 شهریورماه 1389 تا 16 فروزدینماه 1390. دلیل این طولانی شدن و سهگانه شدن هم، سهبار دیدار با تنها یادگار راستین ایران زمین، منشور حقوق بشر کورش بزرگ است؛ در 3 مقطع زمانی: آغاز، پایان مهلت اولیه و پایان مهلت تمدید شده. دلیل انتخاب این 3 روز (یک «آغاز» و دو «پایان») هم مقایسهی رفتار و برخورد مسئولان موزهی ملی ایران و مردم (متقابلاً) میباشد.

یـک: تنها یک روز از آغاز نمایش «عمومی» استوانهای که تاریخ در مقابلش سر تعظیم فرو آورده میگذرد؛ برای مطمئن شدن از نشانی موزه، با مخابرات (118) تماس میگیریم؛ با اظهار تعجب کاربر (اپراتور) مواجه میشویم که «چه شده امروز همه سراغ موزهی ملی را میگیرند؟». وارد خیابان «حافظ» که میشویم رایحهی خوش اصالت و قدمت را میتوان به خوبی حس و به راحتی انسان یاد «طهران قدیم» میافتد و اندکی (تنها اندکی) از «تهران جدید» میتوان فاصله گرفت. با عنایت به سمت چپ رهسپار خیابان «سرهنگ سخایی» میشویم و میرسیم به خیابان یکطرفهای که خودش یک تنه بار تمام اصالت این شهر و مردمانش را میکشد: «سی تیر». دیگر از ابتدای «سی تیر» تا موزه راهی نیست؛ پس باقی راه را پیاده طی میکنیم. همانطور که روح انسان با صدای دلانگیز پرندگان و مناظر خاطرهانگیز ابنیهی تاریخی نوازش داده میشود و جسم انسان با هوای «نسبتاً» کمتر آلودهتر مورد محبت قرار میگیرد، با حجمی از آجر روبهرو میشویم که میگویند بزرگترین نوعش در خاورمیانه و نخستیناش در ایران است و یادآور شکوه فراموش شدهی «طاق کسرا»ی عهد امپراتوری ساسانیان است؛ موزهی ملی ایران. نگهبانی با اسلحهی به ظاهر پُر، براندازت میکند و هنگامی که به سمت چپ متمایل میشوی خود را در مرکز آن «طاقِ» یادآور «کسرا»ی باستان مییابی و در همان هنگام تصاویر منشور کورش تو را حریصتر میکند برای ورود! با پرداخت یکهزار تومان وجه رایج مملکت (برای هر فرد) و دریافت دو بلیت 500 تومانی (!) و تحویل تمام اشیاء اضافه و به خصوص فلزیات، و اندکی سبک شدن، با احساسی خاص (و برآمده از عمق تاریخ) پلهها را طی میکنی و وارد سالن اصلی موزهی «ایران باستان» میشوی. از دروازهای امنیتی عبورت میدهند و بعد توسط فردی مورد بازرسی بدنی قرار میگیری، مشکلی نیست و میروی. اگر پیشتر از این هم اینجا آمده باشی متوجه اخلاق حسنهی مسئولان و مأموران و خُلق و خوی «فرهنگیتر» شدهی مردم میشوی. نخست سالن پایین را به طور اجمالی چشم میگردانی و میبینی همه چیز از صحنهی بارعام خشایارشا و ولیعهدش (اردشیر یکم) تا لوح بَدَلی حمورابی سر جای خود هستند؛ خیالت راحت میشود (!) و میروی به سمت پلکان شبیهسازیشدهی تخت جمشید که تو را به سمت معشوق (!) راهنمایی میکند؛ پلکانهایی با دیوارهای تزیین شده به نقوش تخت جمشید. بالا که میرسی با نمایی از درگاه شرقی دروازهی ملل مواجه میشوی. همهجا را با تصاویر نمادین از هخامنشیان (و به ویژه تخت جمشید) به همراه آیات مبارکهی قرآن کریم آراستهاند. پس از وارسی سالن و مطالعهی متون یه جلوی درب میرسی و پس از اندکی صبر (که واقعاً سخت است!) اجازهی شرفیابی به حضور «یادگار پدر» را میگیری. با مشاهدهی استوانه، انگار تمام دنیا را به تو داده باشند، سعی میکنی با تمام قوا و با دو چشم اضافه (که روی هم میشود چهار چشم!) از آنچه روبهرویت هست لذت میبری. تا توانی طوافمانند دورش میگردی و به صدای راهنمای صوتی گوش میدهی. همه چیز خوب و مرتب است و صدای ناهنجاری هم از کسی و جایی بلند نمیشود که مانعت شود که گوش دهی. در کمال ناباوری پس از حدود 5 دقیقه بازدید به پایان میرسد. باز هم مسئولان با تو با احترام و اخلاق نیک رفتار میکنند. نگارنده به عنوان یک موزهگرد نسبتاً حرفهای (!) تاکنون چنین نظمی و برخوردی و کنش و واکنشی را از موزهای در خاک پاک ایران مشاهده نکرده بود.

دو: تنها چند روز تا پایان مهلت نمایش استوانهی کورش مانده. این بار در حالی که اخبار ضد و نقیضی از احتمال تمدید نمایشگاه به گوش میرسد، با دلهرهای عجیب و حسرت اینکه دوباره قرار است تنها یادگار صاحبخانه از خانه دور شود، پا به خزانهی ملی کشور میگذاری. این بار با فروشگاهی در سمت چپ ورودی موزه و درست روبهروی درب ورودی موزهی «ایران باستان» مواجه میشوی که با انواع و اقسام یادگاریها و با دکوری «باستانی» توجهات را جلب میکند اما حیف که به زیبایی سردر ورودی موزه آسیب زده. همانند گذشته در تمام مراحل تهیهی بلیت، تحویل وسایل، عبور از دروازهی امنیتی و بازرسی بدنی با احترام و در برخی موارد صمیمیت خاصی مواجه میشوی. پا که به طبقهی فوقانی میگذاری کماکان با همان صحنهها مواجه میشوی و به همان منوال وارد سالن نمایش استوانه میشوی. اما این بار نگارنده شاهد یک حرکت بسیار زشت از سوی یکی از مأموران شد و آن هم صحبت کردن آن فرد در هنگام پخش صوت است. بدون توجه به این و آن لذتاش را میبرد. پس از پایان وقت مقرر، نگارنده متوجه بحث یکی از بازدیدکنندگان «امروزیِ» نمایشگاه با یکی از مسئولان میشود؛ نگارنده نهایت سوءاستفاده را میکند و در همان سالن و بدون راهنمایی شخص به بیرون (و به قول راهنمای صوتی: احترام به حقوق سایرین!) همانجا پاسخش را میدهد. خوشبختانه بعدِ جنابش (در کمال تعجب) کسی نیست و خودش هست و خودش و بحث رو به اتمام با آن بازدیدکنندهی محترم. نگارنده خارج که میشود فرد خاطی را جایی گیر میاندازد و در کمال ناباوری شاهد عدم مقاومت و قبول اشتباه و عذرخواهی وی میشود و همین جای بسی تقدیر دارد.

سـه: تنها چند روز از عید نوروز گذشته و در ضمن تنها چند روز هم تا پایان مهلت تمدید شدهی نمایشگاه مانده. این بار هم با برخورد خوب و شایستهی مسئولان مواجه میشوی، اما نه همانند بار نخست؛ دلیل این امر هم یقیناً گذر زمان و کاهش انرژی خود افراد است؛ اما باز بهتر از همیشه است؛ ای کاش همیشه به همین منوال باشد. واپسین دیدارت را هم به امید تمدید مجدد و در نهایت ماندگاری مجددش در وطن به پایان میرسانی و آه میکشی و لعن و نفرین نثار همهی کسانی که این فراردادهای «باستانی» ننگینتر از «ترکمانچای» را امضا کردند، میکنی؛ از قجری تا پهلوی. اما باز صدهزار شکر به شرف یونسکو و موزهی بریتانیا و موزهی ملی ایران که توانستند برای من و توی ایرانی این امکان دیدار با یگانه یادگار پدرمان، کورش هخامنشی را فراهم آوردند... . پایان

» تهیهی گزارش: وبلاگ «امپراتوری بزرگ هخامنشیان»
برچسبها: گزارش، منشور حقوق بشر، موزهى ملی ایران



























